|
|


و بدانید که در بازی
عشق
شرط بستم با خویش
باختم دنیا را
زندگی را بردم


ســـــــــاقيا آمدن عيد مبارک بادت
وان مواعيد که کردی مرواد از يادت
در شگفتم که درين مدتِ ايـــام فراق
برگرفتی ز حريفان دل و دل میدادت
برسان بندگی دختر رز گو بدر آی
که دم همت ما کرد ز بــند آزادت
شادی مجلسيان در قدم و مقدم توست
جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
شکر ايزد که ز تاراج خـــــزان رخنه نيافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقهات باز آورد
طـــــــالع نامور و دولت مــــادرزادت
حافظ از دست مده دولت اين کشتی نوح
ورنه طـــــــوفان حـــــــوادث ببرد بنيادت
( حافظ )
در بيكران زندگي
2 چيز افسون مي كند ...
آبي آسمان كه مي بينم وميدانم كه نيست !
و بيكران عشق كه نمي بينم و ميدان كه هست ... !!!

چند صباحي است كه هنگام غروب ، دلم مي گيرد
و من در هواي گرفته ي غروب
به آينده ي نه چندان دور خود مي انديشم
و به اين نتيجه مي رسم كه ...
آري !
فراموشي بسيار ترسناك است
و من در غروب، كلامي از فراموشي خواهم نوشت
تا شايد بدين سان بتوانم ...
فراموشي خود را در خود فراموش كنم
تا شايد توسط عشق
فراموش نشوم .... !!!
فراموش شده اي بي گناه ...
از بلاگ رویای لبخند
زندگی خاطرات اطاق کوچک طبقه اول ساختمانیست
که شمع کم سوی کنار طاقچه ی آن
نگاه پر نیاز تو را به چشمان تشنۀ ی من میدوخت
تا دستان سرد و لرزان مرا
در انبوه گرم و مواج گیسوانت
به میهمانی فرا خواند

سبو بشکست ، ساقی ! همتی از غصه می میریم
شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی
ز درد آتشین زخم خبر گردد
خبر گردد
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی
که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست ، گیسو را ببر ساقی
و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را
ز خون سینه ام ، ساقی ! بکش نقش زنی بی سر
به روی آن خم خالی که پای آنستون مانده
به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا
به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده
و دندانهای من سوراخ کن با مته ی چشمت
نخی بر آن بکش ، وردی بخوان آویز بر سینه
که گر آزاده ای پرسید روزی : پس چه شد شاعر
نگوید : مرد از حسرت بگوید : مرد از کینه

این چه رسمیست که تا عاشق هست
آسمان هست زمین هست شقایق هم هست
زندگی باید کرد ...
زندگی چیزی نیست جز به هم ساختن ثانیه ها
و چه عاشق باشی چه نباشی
زمان می گذرد ...
وخیالش هم نیست
و چه بهتر که نمی گردد باز
یاد او هر چه که بوده است بخیر...
گذرش میمون باد !!!
******************
كاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است
آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را
مي تاباني
بال مژگان بلندت را
مي خواباني
آه وقتي كه توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوي اين شتنه جان سوخته مي گرداني
موج موسيقي عشق
از دلم مي گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم مي گردد
دست ويرانگر شوق
پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پر پر
من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد
برگ خشكيده ايمان را
در پنجه باد
رقص شيطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهاني بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابديت را مي بينم
بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است
ميترسم ميترسم؛ نه از تعقيب سايه و سنگ ، نه از شبهاي بيمهتاب و زوزهي گرگ ، از آدمها... از آدمها ميترسم . از آنکه با من مينشيند و برميخيزد . از آنکه هر صبح به سلامي و لبخندي پاسخم ميگويد . از دوستنمايان ... از آن?ه دوست مينمايد ميترسم . از همانانکه ــ به قول فروغ ــ مرا ميبوسند و طناب دار مرا ميبافند ... سالهاست که ميترسم .....

همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ی ما کوه ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ما
بهر یک جرعه ی می منت ساقی نکشیم اشک ما ساغر ما دیده ی ما شیشه ی ما

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم تو میروی به سلامت سلام ما برسان
اینم از دوست گلم هادی
تا دو سال دیگه خداحافظ![]()